خرید بک لینک
دعوت شده ایم عروسی. کجا؟ اسپیناس پالاسمن تا حالا اسپیناس پالاس نرفته ام ولی میگن همون هتلیه که رونالدو توش مونده. عروسی دختر عمه م که هشت سال از من کوچیک تره و خیلی هم واقعا با هم درخور نبوده ایم که دلم بخواهد عروسیش باشم. این تجملات برای تهرانی ها عادی شده گویا. عمه م اینا ساکن تهران هستند. شوهر عمه م دیپلم داره. اهل رفیق بازیه و بعد انقلاب کلی به آدم های مهم چسبید. برای اون یکی دخترشون هتل اسپیناس گرفته بودند (با اسپیناس پالاس فرق میکنه). عمه م که خیلی هم دوستش دارم میگفت شوهر عمه م می خواد دوستاش رو دعوت کنه. حالا هم این دخترشون. - دیشب فکر می کردم اگه یک پنجم این خرجی که می خوان بکنند رو به من میدادند ور میداشتم میرفتم نیوزلند. با پسر هندی ئه که توی یه سایت دیتینگ آشنا شدم ازدواج می کردم. پسر هندیه دنبال شریک زندگی می گشت. توی عکس ش خیلی هم سیاه میزد. ولی مهرش به دلم افتاد. تنها پیشنهاد جدی توی دو سال گذشته بود. حالا البته پولش هم که باشه به چه بهانه ای میرفتم؟ اجازه هم نبود. البته یه دختر مجرد به آخرین چیزی که فکر میکنه نصیحت پدر و مادره. هیچی همین! می خواستم بگم چه خبره تهرونیا؟ حالا ما شهرستانی شما پایتخت نشین باشه. ولی آخه یه دو دو تا چهار تا کردن بعضی وقت ها چیز بدی نیست موضوعات مرتبط: my maiden mind/ عقاید یک دختر باکره

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 14:35

می دونید؟ من بیشتر از پنجاه در صد وقت ها وقتی به خودم نگاه می کنم و زندگی که می کنم و دارم، خجل میشم و احساس شکست می کنم. اینکه گاهی خیلی بی انرژی هستم البته تقصیر من نیست. خیلی ساله که من احساس سردی و گیجی داشته ام. میگن زندگی مال زمان حاله و الان رو باید قدر داشته باشی ولی باز می بینم عقب ماندگی ها رو نمیشه انگار جبران کرد. از اون طرف مامانم مدام حرف مرگ میزنه. کارهاش رو مثلا جفت و جور می کنه، پند های ریزه کاری آخر سری میده. نمی دونم چی بگم. از طرفی خب اون حق داره هر احساسی داشته باشه و از طرفی عصبانی میشم و به خشم درونی م افزوده میشه. نمی تونمم هیچی بگم. خدایا! چرا من رو در طالعی شوم آفریدی؟ این قدر نافرجام؟

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 17:57

اومدم خونه ی آقاجونم. مادرجونم، مامان بابام چند ماهیه فوت شده. این اولین زمستونیه که آقاجون تنهاست. امشب اومدم پیشش. توی این شب های طولانی زمستون یه کم برام تعریف کرد و خاطره گفت. آقاجون پاهاش درد می کنه. یعنی زانوهاش. به ساق پاهاش از این ساق های پشم شتری هست، قهوه ای ها، از اونها کرده. یه پاش رو که می خواد بندازه روی اون پاش زانوش درد می گیره حتی. ویکس و اینها باید باشه اون بطری ها. امشب ساعت هفت که رسیدم آقاجون رفت زیر کتری رو روشن کرد و برام توی بشقاب بیسکوییت و تخمه گذاشت. زیر کتری روشن کردن رو نه ولی اولین بار بود که از این مدل پذیرایی یاد گرفته بود! فوق فوقش قبلنا از توی یخچال میوه ورمیداشت میاورد. -منتظرم داداشا بیان دنبالم. دو تایی خونه ی دوستشون بوده ند. آقاجون 9 و اینها رفته خوابیده. می دونید؟ من "پرنسس" میشم خونه ی آقاجون که میام. با اینکه آقاجونم اصلا از این آقاجون های مدرن نیست (و برای همین هم هست که مامانم باهام نیومده) ولی احساس می کنم آقاجون یه جورایی باورش نمیشه که نوه شم. حتی یه جوری نگام می کنه که می فهمم حقیقتا ناز و خوشگلم!

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 21:20

با مامان و بابا اومده ام نماز جمعه. امام جمعه آیت الاه محمودی ست. موضوع کلی بحث رو کاری ندارم ولی یک سری ایرادات دستور زبانی بود که اینجا یادآور می شود:ایشان چند بار گفتند ملائکه ها" که اشتباه است. ملائک جمع ملکه است. " موضوع قابل اهمیت" اشتباه است،. موضوع" دارای" اهمیت -ما البته آخرای خطبه اول رسیده ایم. تازه خطبه دوم شروع شد. -من نذری داشتم اومده ام نماز جمعه. در واقع دو سالی بود نیامده بودم. آرزوم اینه و دعا می کنم که این مسئله ی اجتماعی ما که از افکار مختلف و نبود یک قانون قابل اجراست، که خود این مشکل به خاطر نبود گفتگو و تعامل طرز فکر ها و دید های مختلف در جامعه است حل شود. -بعد از شهید مطهری روحانی که به ایدئولوژی به صورت علمی بپردازد نداشته ایم. البته خیلی اطلاعات ندارم در این زمینه ولی تا جایی که دیده ام و مقالاتی که دو سه تایی برای ترجمه در موضوع مذهبی دیده ام فاقد خط فکر محکم و مشخصی هستند و نگارش خوبی هم ندارند. موضوعات مرتبط: پیاده روی در اصفهان

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 18:25

یه کم اتاق م رو جمع و جور کردن. توی کمد لای یکی از دفتر یادداشت هام رو باز کردم دیدم مال ده سال پیشه سال 91.اول از اینکه چقدر ناملموس می گذره. یعنی از یک نظر ناملموس و آدم باورش نمیشه ده سال گذشته باشه ولی از طرفی هم چقدر من ناسپاس و فراموشکار. یادم رفته بود که چقدر حس ناامنی و عدم اطمینان از آینده رو داشتم. در یک دفتر چندین بار یادداشت شده که تا صبح نتوانسته ام بخوابم. و چیز دیگه ای هم که هست اینکه من توی این صفحات که خیلی با سرعت، بد خط و گنده گنده نوشته شده خیلی از بیت شعر های تکراری استفاده کرده ام. اصلا به حساب قیمت کاغذ امروز خیلی هم اسراف کرده ام و بیشتر سفید است دفتر تا اینکه اطلاعاتی درش موجود باشه. دفتر رو می خونم. آقاجون و مادربزرگ م زنده بوده اند. دختر همسایه که دیگر خانمی شده و کمتر به ما محل می گذارد بچه بوده شاید درست هم هنوز حرف نمیده و زیاد خونه ما می اومده. البته تعجب نکنید از اینکه دختر همسایه رو میگم. ما با همسایه شریک ی این خانه رو ساخته ایم و شرایطی بوده که با بچه شان احساس نزدیک ی داریم. دیگه اینکه هر وقت هم نصف جمله ای متلا نوشته ام در دفتر های آن روز ها از پدر و مادرم گله داشته ام. حالا که فکرش رو می کنم میبینم به خاطر احساس ناراحتی و پریشانی بوده که در خودم وجود داشته. حالا کجا ایستاده ام؟ حالا به نظرم اگر بتوانم بر ناسپاسی و فراموشکاریم غلبه کنم می تونم بنده ی خوبی باشم و جای امیدواری هست. من در این سال ها به یاری خدا طریقه استدلال و طرز فکر پیدا کرده ام. البته اگر تخته دم دستتان هست بزنید بهش! چون انسان و دنیا هر دو یک هویت مشترک دارند و آن هم ناپایدار بودنه! حالا توی دفترهای یادداشتم جملات طولانی می نویسم و در بیان احساساتم خست به خرج نمی دهم. میش

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1402 ساعت: 11:55

صفحه بندی